گسترده نوشتار

1394/7/6 دوشنبه 12:37 ب.ظ
نقد و بررسي سخنراني پادشاه به كارگرداني تام هوپر

سخنراني پادشاه، داستان زندگاني «جورج ششم» پادشاه انگلستان است که به مشکل لکنت زبان گرفتار است و برای رفع این مشکل به یک پزشک استرالیایی به نام ليونل مراجعه می کند. او با تلاش بسيار، چنان در سخنراني ماهر مي‌شود كه در كشورش تقدير مي‌شود و نماد پايداري ملي مي‌گردد.

در همين لايه‌ي اول، اين داستان تاريخي، براي من ‌ايراني با سابقه‌ي تاريخي نادرشاهي كه تاجري را به جرم بيان نقصي آن هم به شوخي به اسب ‌بست و از سوراخي باريك عبور داد *، به قدري اعجاب انگيز هست كه به خودي خود و صرفه‌نظر از نقاط قوت كارگرداني اثر، ميخكوب تلويزيون كند. ديدن حكامي كه بدون محافظ‌هاي چنين و چنان در شهر گردش مي‌كنند و رعيتشان به خود اجازه مي‌دهد آنها را به اسم كوچك خانوادگي (برتي) صدا كند و خودشان به انبار كاخ مي‌روند و براي خودشان مشروب مي‌آورند، با فضايي كه ما از حكومتهاي سلطنتي متصوريم، بسيار تفاوت دارد.

جاي ديگري كه پيشداوريهاي خاور ميانه‌اي جواب نمي‌دهد، جايي است كه برادر جرج، مي‌خواهد از قبول سلطنت امتناع كند. برادر جرج كه دلباخته‌ي زن مطلقه‌ي امريكايي شده است كه طلاقش طبق قوانين كليساي انگلستان، اعتباري ندارد، بايد بين معشوق يا سلطنت يكي را انتخاب ‌كند كه او هجرت از انگلستان به امريكا و معشوق را برمي‌گزيند. مطلب تعجب برانگيز اين است كه اين موضوع، با صداقت به مردم گفته مي‌شود.

بايد اعتراف كنم، در جايي كه او گفت: "من بايد بين سلطنت و عشق، يكي را انتخاب مي كردم"، بنده فكر مي كردم بايد بگويد كه انتخاب سختي بود، ولي اوگفت: "و اين انتخاب بسيار ساده بود چون من بي اونكه زني كه عاشقش هستم در كنارم باشه، نمي تونستم پادشاه خوبي باشم!"

تصوير كردن اين اتفاق تاريخي به نوعي سنت را هم نقد مي‌كند، چرا كه مردم با رفتن او، تظاهرات مي كنند و هنوز او را به عنوان پادشاه مي‌خواهند و برايشان اهميتي ندارد كه او مخالف سنتهاي كليسا و حكومت عمل كرده است. بدين ترتيب با رفتن برادر، تنها كسي كه براي تصاحب عنوان پادشاهي باقي مي ماند، جرج است كه به لكنت زبان دچار است.

ليونل كه هم رعيت است و هم اهل كشوري است كه به اصطلاح مستعمره‌ي انگليس است، قرار است براي درمان نقص پادشاه به او كمك كند. او از همان ابتداي امر، رفتن به دربار را نمي پذيرد و شرط مي كند كه پادشاه بايد به مطب او بيايد و در همان مراحل اول، خيلي واضح به شاه مي‌گويد كه در مطب او، اصل بر برابري استوار است و هر دو قرار است همديگر را به اسم كوچك صدا كنند. ليونل در اين ادعاي برابري تا جايي پيش مي‌رود كه در صحنه‌اي حتي بر تخت پادشاه مي‌نشيند. از همين جاي قصه معنايي كه در لايه‌ي دوم اثر خفته‌است، فاش مي‌شود. اين قصه در حال فرياد اين پيام است:

«حكام سياسي، ديگر حرفي براي گفتن ندارند، مادامي كه خود را برتر از مردم مي‌دانند و زماني مي‌توانند زبان الكن خود را سامان ببخشند كه به رعيت همچون يكي از اعضاي خانواده‌شان احترام بگذارند و ارج نهند.»

جالب اين است كه تمام عناصر اثر، در خدمت همين پيام عمل مي‌كنند. روي تك تك نماها و كارگرداني صحنه‌ها فكر شده و به بخش كوچكي از اين خوش ساختي اشاره مي شود:

در نماهاي اوليه، زماني كه جرج هنوز الكن است، نماهاي از روبه‌رو به گونه اي است كه بلندگو، دهان جرج را ماسكه مي‌كند. اما زماني كه جرج دارد موسيقي گوش مي كند و صداي او ضبط مي شود، دهانش ماسكه نيست و اين كه صداي ضبط شده‌ي او بدون لكنت است، كدگزاري شده است.

در صحنه‌هاي اول كه جرج سراغ ليونل مي‌رود و هنوز با او با غرور برخورد مي‌كند، كارگردان اثر، جانب ليونل را دارد. مطب ليونل به گونه اي است كه يك ديوار درب و داغان دارد و يك سمتش، شومينه است. در تمام نماها، در بك گراند جرج، ديوار درب و داغان قرار دارد و در بك گراند ليونل، شومينه‌اي است كه او را قاب گرفته و ظاهري با شكوه به او مي دهد. ضمنا، دوربين همه جا نسبت به جرج high angle است و نسبت به ليونل eye level. اين نوع زاويه دوربين جرج را در نگاه بيننده حقير مي‌كند و احساس خوب بيننده را با ليونل همراه مي‌كند.

كم كم، وقتي جرج، كنار ليونل تمرين مي كند، دوربين نسبت به او هم eye level مي شود، اما همين جا هم، هنوز كارگردان، شخصيت ليونل را بزرگتر از جرج مي داند. جرج، خسته و نااميد به حالت ايستاده از سمت چپ كادر وارد مي شود و روي مبل ولو مي شود و سيگار در مي آورد. بدين تريب باز از زاويه ي eye level به high angle نزول پيدا مي كند. اما ليونل ايستاده وارد مي شود و سيگار را از او مي گيرد و ايستاده خارج مي شود و حتي در هنگام خروج از سمت راست كادر، دوربين نسبت به او low angle است.

اولين جايي كه دوربين نسبت به جرج هم مثل ليونل eye level مي شود و بك جرج به جاي ديوار درب و داغان، شومينه است، جايي است كه او كنار ليونل نشسته و با او دوستانه برخورد مي كند و حتي از او براي چسب زدن به هواپيماي پسرش اجازه مي‌گيرد. در اين صحنه، جرج دارد با ليونل درد دل مي كند و غرور را كنار گذاشته و دردهاي دوران كودكي‌اش را عنوان مي‌كند. ايده‌ي جالب ديگري كه در اين صحنه به كار رفته، شكستن قاب بندي كلاسيك با توجه به مضمون است.

در قاب بندي كلاسيك، عرف بر آن است كه سوژه سمت راست قاب باشد و به چپ نگاه كند و سوژه‌ي ديگر در سمت چپ قاب باشد و به راست نگاه كند. در اين صحنه، قاب بندي به گونه اي است كه جرج در سمت چپ قاب است و به چپ نگاه مي كند و ليونل در سمت راست است و به راست نگاه مي كند.

اين قاب بندي به اين منظور صورت گرفته كه حس نزديكي ليونل و جرج را بيشتر القا كند و شايد دليل ديگرش اين باشد كه جرج دارد از گذشته حرف مي‌زند، اما ايراد اين صحنه اين است كه چشم جرج سه بار به طور نامحسوسي، توي دوربين مي‌دود.

در جايي كه جرج با ليونل بد رفتار مي كند، باز هم بازگشت ليونل به جرج كدگزاري شده است. ليونل توقف مي كند و ظاهرا قصد برگشت دارد، اما مسيرش را آرامتر و با زاويه در همان جهتي كه جرج رفته ادامه مي دهد.

اولين جايي كه دوربين نسبت به جرج، low angle مي شود، جايي است كه با زنش براي عذرخواهي از ليونل رفته‌اند و از اينجا به بعد، تمام نماها بر اقتدار و شكوه جرج تاكيد مي كنند.

بالاخره تمرين‌ها سبب مي شود، جرج در موقع بحراني كه زمان شروع جنگ جهاني است، سخنراني قرايي ارائه دهد. در اين صحنه، كارگردان، نشان دادن برادر جرج را از ياد نمي‌برد. او در خانه‌اي زيبا، بسيار نزديك به همسرش نشسته است. نماي پشت سر آنها، سه پنجره‌ي قدي، با پرده‌هاي كنار رفته است كه منظره‌اي رويايي را در خود جاي داده است. كوه‌هايي در مه فرو رفته و سر سبز و درياچه‌اي آبي و آرام. پنجره‌ي مياني هم باز است. بدين ترتيب، حس خوشبختي برادر القا مي‌شود و پنجره‌ها با پرده‌هاي كنار رفته و خصوصا پنجره‌ي باز حس آزادي را تداعي مي كند.

در اين فيلم، روي شخصيت پردازي تك تك عناصر اثر كاري دقيق صورت گرفته است، حتي روي شخصيت پردازي بچه‌هاي جرج مثلا يكي از دخترها، دختري نكته گير و باهوش است و در ابتداي فيلم مي‌بينيم در مورد داستانهايي كه پدرش تعريف ايرادات منطقي عنوان مي‌كند و همين دختر، هنگام ديدن فيلم تاجگذاري پيشين، به اسقف اعظم ايراد مي‌گيرد كه درمراسم تاجگزاري، تاج را برعكس، سر شاه گذاشته است!

بايد بگويم، اگرچه با شنيدن حرفهايي پيرامون اين فيلم كه به ناحق نامزد 12 اسكار شده و چيزهايي از اين قبيل، با ذهنيتي كاملا منفي به تماشاي فيلم نشستم و انتظار داشتم چيزي در حد ميليونر زاغه نشين مشاهده كنم، اما بر خلاف ذهنيتم ديدم، سخنراني پادشاه، چه در روايت و چه در ساختار هنري، حرفهايي براي گفتن دارد.

 پي نوشت: نقل است كه تاجري كه هر ساله براي نادر شاه، سوغات و هداياي بسيار مي‌آورده، بعد از چند سالي غيبت، در محضر نادر شاه حاضر مي شود. در زمان نادر شاه، لاغري عيب محسوب مي شده و چاقي حسن. نادر شاه با تاجر همقدم مي شود و در اطراف قصر به تفرج مي پردازند و از غيبت طولاني تاجر مي‌پرسد و مي گويد در اين مدت غيبت چنان خورده‌اي كه حسابي چاق شده‌اي كه بيم آن مي رفت از دروازه نتواني خروج كني. تاجر مي‌گويد ولي شما چنان لاغر شده ايد كه از همان سوراخ كنار دروازه هم عبور مي كنيد. نادر شاه، مي گويد بله، تو هم روزي چنان لاغر بودي كه از همان سوراخ عبور مي كردي، راستي چرا امروز از آن عبور نكني؟ او دستور مي دهد، پاهاي تاجر را به اسب ببندند و او را براي عبور از سوراخ، آنقدر مي‌كشند كه رگ و پي از بدنش جدا مي‌شود و جان مي‌سپارد.

نظرات کاربران

مي شه توضيح بدي منيع پي نوشت كجاست؟

متن نظر :